دختر خزان
نوشته های ادبی
مابین اینهمه رفتنت و نا امید کردن تمام امید هایم به عقب نگاه کردنت چیست؟!؟!؟ می خواهی به چشم ببینی شکستنم را؟.... بگذار روشنت کنم...! من ! ا اینهمه نگاه کردن هایت ذره ذره آب می شوم... با آن همه! وعده های از سر دلخوشیم که شاید... دلت به رحم بیاید و عزم آمدن کنی امیدوارم می کند.... و هر بار که چهره برمیگیری و ادامه می دهی به رفتنت... من تمام می شوم تمام!!! مرا افکنده در تٌنگی که نام دیگرش دریاست نباید هیچ میگفتم، نباید هیچ می پرسید خودش از گریه ام فهمید، مدت هاست، مدت هاست بي قرار نيامدنت سياه چادر بختم را در ميان وحشت اين قوم سرما زده برافراشتم گفته باشمت اگر آمدي و نبودم دستي به غبار شعر من بكش برو آنجا که تو را منتظرند.... ببار باران کمی آرام... فقر... ميخواهم بگويم ...... فقر همه جا سر ميكشد ....... فقر،گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ...... فقر،چيزي را « نداشتن» است ، ولي آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا هم نيست ....... فقر ،همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ي يك كتابفروشي مي نشيند ...... فقر،تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...... فقر،كتيبه ي سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ..... فقر،پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ..... فقر، همه جا سر ميكشد ........ فقر،شب را«بي غذا» سر كردن نيست فقر،روز را «بي انديشه»سر كردن است لب لبریز نام تو باد و جز نام تو لب مباد که جای نام تو را بر لب جز آه نمی گیرد که نام تو نام آور نام نامی آن بی نام و نشانی است که بی نام و نشان او عشق را نام و نشان نیست. آفرین بر آن خوب خوب آفرین باد که تو را ای شاه خوبان به این زمانه بخشید. «مادر»! تو نمونه ای از عشق نیستی که عشق نمونه ای. نمونه ی حرف های چون منی در وصف چون تویی قصه ی قطره و دریاست حدیث هیچ و همه است. من رنج را «مادر» نام نهاده ام من محبت را «مادر» نام نهاده ام. من به آن که همه نام از او می گیرند یعنی«عشق» «مادر» نام می دهم و بر بلندترین قله های هنر کران تا کران هستی را ندا در می دهم که هر که توانست روزی زیباترین جان را به صورت تن در آورد «مادر» آفریده است (ببخشيد كه نمي تونم كامنتاتون رو جواب بدم به خاطر مامانم به نت اومدم كه بگم چقدر برام عزيزه با اينكه مي دونم اينجا رو نمي خونه ولي عاشقانه و تا ابد دوستش دارم.) زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي : زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند، او مي زايد و تو برايش نام انتخاب مي كني،او درد مي كشد و تو نگران از اينكه بچه دختر باشد، او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني، او مادر مي شود و همه جا مي پرسند: نام پدر........ با تمام وجود گناه كرديم اما نه نعمت هايش را از ما دريغ كرد و نه گناهانمان را فاش كرد ! بيانديش اگر اطاعتش كنيم چه مي كند!!!!!!!! به گمانم نفسي فرصت ديدن داريم تا ته كوچه فقط حق دويدن داريم نشكند پشت دل از بارغم حادثه ها مثل يك بيد فقط حق خميدن داريم دل ها اي كاش سرد و سنگين نشوند جان ها چون ابر چركين نشوند كاش آدميان كه از بهشت آمده اند در گوشه ي كارخانه ماشين نشوند تلخ است كه لبريز حقايق شده است زرد است كه با باد موافق شده است عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است كه عاشق شده است ناگهان ديدم،سرم آتش گرفت سوختم خاكسترم آتش گرفت چشم وا كردم سكوتم آب شد چشم بستم بسترم آتش گرفت در زدم،كس اين قفس را وانكرد پر زدم، بال و پرم آتش گرفت از سرم خواب زمستاني پريد آب در چشم ترم، آتش گرفت حرفي از نام تو آمد بر زبان دستهايم ،دفترم ،آتش گرفت
من و تو کم بوديم!
خشک و پژمرده و خاموش،
تا روي زمين خم بوديم …
ديدنيها کم نيستند،
من و تو کم ديديم!
بيسبب از پاييز،
جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم…
چيدنيها کم نيستند،
من و تو کم چيديم!
وقت گل دادن عشق به روي دار قالي،
بيسبب حتی پرتاب گل سرخي را ترسيديم …
گفتنيها کم نيستند،
من و تو کم گفتيم!
مثل هذيان دم مرگ از آغاز،
اینچنين درهم و برهم می گفتيم …
که پاییز هم صدایم شد
که دلتنگی و تنهایی رفیق باوفایم شد
ببار باران......
بزن برشیشه ی قلبم، بکوب این شیشه رابشکن
که دردکمتری دارد اگربا دست تو باشد
ببارباران.....
که تااوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش
ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن
اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن
ببارباران..جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ی سبز و فارابی صدا خوردن...
ولی باران توبامن بی وفایی.......
توهم تاخانه ی همسایه می باری و تامن....
می شوی یک ابرتوخالی
ببارباران........
ببارباران..................که تنهایم
| Design By : ParsSkin.com |








